۱۳۹۳ مرداد ۳۰, پنجشنبه

در تکاپوی انسان شدن

جویای راه خویش باش از این سان که منم
در تکاپوی انسان شدن
در میان راه دیدار می کنیم حقیقت را
آزادی را
خود را
در میان راه می بالد و به بار می نشیند
دوستی ای که توانمان می دهد
تا برای دیگران مأمنی باشیم و یاوری
این است راه ما
تو و من

ایثار

پنجه درافکنده ایم با دستهایمان
به جای رها شدن
سنگین سنگین بر دوش می کشیم
بار دیگران را
به جای همراهی کردنشان!
عشق ما نیازمند رهایی است نه تصاحب
 
در راه خویش ایثار باید نه انجام وظیفه...

دام دیگر بار دام باز گستری ...

چند بارامید بستی و دام برنهادی
تا دستی یاری دهنده
کلمه ای مهر آمیز
نوازشی یا گوشی شنوا به چنگ آری؟
چند بار دامت را تهی یافتی؟
از پای منشین
آماده شو! که دیگر بار و دیگر بار دام باز گستری ...

۱۳۹۳ خرداد ۲, جمعه

اگر خود را تغيير دهي، تغيير جهان را آغاز كرده اي. با تغيير تو، بخشي از جهان تغيير كرده است.
 اوشو

۱۳۹۱ دی ۱۰, یکشنبه


                     نوع مدیتیشن برای خود درمانی:درمان با ریکی

نوع مدیتیشن برای خود درمانی طراحی شده است و به طوری است که به هماهنگ کردن و شفای تمام لایه های بدن شما کمک می کند.
شما می توانید این نوع مدیتیشن را در نواری ضبط کرده و به کار گیرید (در صورت تمایل می توانید آنرا با موزیک همراه کنید). وقتی که با صدای خودتان ضبط شود قدرت کلمات گفته شده با تاکیدی که از درون خودتان می آید یک تجربه شفای واقعی برای شما می سازد.
نخست به دستهایتان با سمبل قدرت، قدرت بدهید، سپس یک سمبل بزرگ قدرت بزرگ در جلوی خودتان بکشید، بطوری که در جلوی مرکز قدرتتان باشد. سپس یک سمبل کوچک قدرت جلوی هر چاکرا بگذارید، با این کار کانالهای شما برای ورود انرژی ریکی پاک و با قدرت شده است.
حال یک گشو کوتاه (ری جی هو) انجام دهید.
سپس سه نفس عمیق بکشید بدین صورت که با دم آرامش را به درون و با بازدم تنش را به بیرون ببرید و سپس با دم آرامش را به درون و با بازدم نگرانی را به بیرون بدهید و به همین ترتیب با دم ایمان را به درون و با بازدم ترس را به بیرون ببرید و بدین سان ریکی را به سطح فیزیکی وجود تان بفرستید، اکنون نخست بدنتان را ور انداز کنید و توجه کنید که در کجا درد یا تنش و یا ناراحتی احساس می کنید، به ذهنتان بسپارید و می توانید یک سمبل قدرت در آنجا قرار دهید.
برای شروع تصور کنید که یک ابر کوچک پر از انرژی ریکی در پاهای شما وجود دارد، تصور کنید که انرژی شروع به چرخیدن در پاهای شما می کنید، به درد، تنش یا هر ناراحتی که در این ناحیه هست توجه کنید. تصور کنید که ابر ریکی این ناحیه را آرامش بخشیده است و تنش ها را بیرون رانده و شفا آورده است. بعد تصور کنید که ابر به سوی مچ پای شما به صورت دایره ای در حرکت است و می چرخد و این ناحیه را هم نیز شفا و آرامش بخشیده است.
این عمل را در بدنتان ادامه بدهید، تصور کنید که ابر شفا بخش انرژی در ساق پاهای شما می چرخد و بعد در زانو ها و سپس در رانهای شما، حال تصور کنید که انرژی ریکی ماهیچه های شما را آرام کرده است و هر گونه تنش، درد و یا ناراحتی بیرون رانده و شفا آورده است و به همین ترتیب در هر کجا که احساس ناراحتی می کنید یک سمبل قدرت قرار دهید.
به اسکن کردن در بدنتان ادامه بدهید و انرژی را به انتهای رانها ببرید، اینجا اولین چاکرای شما، چاکرای ریشه قرار دارد. تصور کنید که انرژی می چرخد و آنرا در پشت خود نیز احساس می کنید و همینطور در پایین ترین قسمت جلوی بدنتان. ابر ریکی انسداد ها را پاک کرده و شفا آورده است. (به خاطر داشته باشید که برای افزایش ریکی در هر ناحیه می توانید از سمبل قدرت استفاده کنید.)
به حرکت ادامه بدهید تا جایی که ابر انرژی به چاکرای دوم شما یعنی دستگاه تولید مثل می رود. این ناحیه ارتباط با دیگران است و به اصطلاح ناحیه خلاق نام دارد. تصور کنید که ابر می چرخد و هر ناراحتی، انسداد و یا تنش رها شده و هر مشکلی در این ناحیه شفا یافته است.
سپس ابر ریکی را به چاکرای شبکه خورشیدی یعنی ناحیه اطراف ناف بدنتان ببرید. دستگاه جذب و هضم در این ناحیه قرار دارد، محل جذب غذای شما که انرژی بدنتان را تامین می کند، تصور کنید که ابر ریکی در این ناحیه می چرخد و هرچه تنش، ناراحتی و یا انسداد را آرامش بخشیده است.
سپس ابر به چاکرای قلب شما به حرکت در می آید، احساس کنید که انرژی دور قلب و شش های شما می چرخد، و با این انرژی هرگونه درد یا انسداد از بین برده می شود و اکنون تصور کنید که این ارگان ها با انرژی شفا بخش پر شده -اند.
اکنون تصور کنید که ابر به چاکرای گلو می رود و این پروسه را در آن ناحیه نیز ادامه بدهید. به خاطر بسپارید که این ناحیه شامل عقب گلو هم می شود یعنی جایی که تنش های زیادی معمولاً جمع شده است و وقت بیشتری باید صرف این ناحیه کرد و برای کمک به رها سازی تنش ها و ناراحتی می توان از یک سمبل قدرت کمک گرفت.
اکنون تصور کنید که ابر ریکی به چاکرای چشم سوم سفر می کند و این انرژی در آنجا می چرخد و چشم سوم را باز می کند و انسداد ها را به روی بینش و آگاهی رها ساخته است. اجازه بدهید که انرژی چشم سوم شما را پر کند و شفا بدهد.
بالاخره در نهایت انرژی را به بالا سر خود ببرید یعنی به چاکرای تاجی و تصور کنید که ابر ریکی چاکرای شما را پر کرده است و هرگونه گرفتگی و تنش را رها ساخته است.
اکنون باید بدنتان را دوباره اسکن کنید تا در جاهایی که احساس تنش و یا ناراحتی می کنید یک سمبل قدرت بگذارید و به قسمت های بعدی مدیتیشن بروید.
اکنون تصور کنید که ابر ریکی بالای سر شما قرار دارد و از چاکرای تاجی وارد تمام بدنتان می شود و به محض ورود تمام بدن شما از انرژی شفا بخش پر می شود به گونه ای که باید تصور کنید تمام قسمتها و دستگاه های بدن شما با ریکی حمام شده -اند و اکنون می توانید بگردید به جاهایی که ناراحتی و تنش داشته اند و توجه کنید که اکنون با انرژی ریکی پر شده اند و اکنون زمانیست که تصور کنید انرژی از بدن فیزیکی شما به بیرون صاتع می شود و ببینید که با انرژی شفا بخش می درخشید و اولین سطح از وجود تان پر از انرژی شده است.
اکنون باید به دومین سطح از وجود تان یعنی سطح احساسی شما بروید. ریکی را به سطح احساسی و هیجانی وجود تان بفرستید، سمبل ذهنی/احساسی را فعال کنید و سه بار اسمش را بگویید و بعد با این سوالات این سطح را اسکن کنید: چه احساسی در حال حاضر دارم؟ آیا خوشحالم یا غمگین، شادم یا افسرده؟ آیا نگرانی خاصی دارم؟ آیا تحت فشار چیزی هستم؟ آیا چیزی من را غمگین می کند؟
اول به این سوالات جواب بدهید و سپس دوباره سمبل ذهنی/احساسی را فعال کنید و از بخواهید که به این نقاط نگرانی برود.
برای چند ثانیه در همین حالت با خودتان بمانید، تمام احساسات و هیجانات خود را احساس کنید و به این واقعیت برسید که آنها فقط انرژی هستند. اگر می خواهید، گریه کنید و حالا بگذارید ریکی هر درد و ناراحتی را ببرد. تصور کنید که این احساس های دردآور در ابر یکی جای گرفته است و وجود تان از آنها رها شده است و آنها برای شفا به منشاء (یا خالق) می روند. حال که این احساس ها رها شده اند تصور کنید که وجود شما با صلح و شادی و عشق و خشنودی پر شده است. انرژی را در وجود تان احساس کنید و اکنون احساس کنید که سطح احساسی شما هماهنگ شده است و شفا یافته است.
سپس ریکی را به سطح ذهنی وجود تان بفرستید، سمبل ذهنی/احساسی را فعال کنید و با این سوالات ذهن خود را اسکن دهید و بپرسید که: آیا مغز تان خیلی از افکار پر شده است؟ از خودتان بپرسید که مثل این می ماند که سرتان دارد منفجر می شود؟ بپرسید کار برای انجام دادن دارید و نمی توانید مرتبشان کنید؟ از خودتان بپرسید آیا احساس خستگی می کنید؟
حالا سمبل ذهنی/احساسی را فعال کنید و احساس کنید که در شما جریان دارد و شما را پر می کند، تصور کنید که افکار تان روشن و آرام می شوند، و ریکی مغز تان را آرام می کند و راه حل های مسائل پیچیده برای شما آسان و راحت شده است. تصور کنید که نگرانی به آرامی از فکر تان به بیرون برده شده است. تمام افکار مغشوش بدنتان را ترک کرده اند و ریکی بدنتان را پر می کند و اکنون سطح ذهنی/احساسی شما هماهنگ شده و شفا یافته است.
در آخر ریکی را به سطح روحی وجود تان بفرستید و نخست سمبل شفای راه دور را فعال کنید. سطح روحی خودتان را با این سوالات اسکن کنید: آیا احساس می
کنم که متصل نیستم؟ آیا در دنیا احساس تنهائی می کنم؟ آیا به جنبه های معنوی زندگیم آگاه هستم؟ آیا معنویت را در زندگی روزانه ام تجربه می کنم؟
حال تصور کنید ریکی روح وجود تان را پر می کند، آنرا به صورت یک موج انرژی زیبای طلائی تصور کنید که ارتباط مستقیم با قلمرو های بالاتر دارد. تصور کنید که هدایت در درون شما جریان دارد و بنابر اعتقادات شما هر آنچه که هست شما را مستقیماً به منشاء وصل کرده است. در نظر بگیرید که انرژی ریکی شما را دوباره به منشاء اصلی وصل کرده است. خودتان را ببینید که پر از انرژی معنوی هستید و این انرژی تمام سطح های دیگر وجود تان را فرا گرفته است. خودتان را کامل و سالم ببینید.
اکنون یک سمبل قدرت در بالای خود مجسم کنید و سه بار بگویید “من این شفا را با عشق و نور، مهر و موم می کنم.”
در آخر برای هدیه شفای ریکی سپاسگزاری کنید و راحت باشید و به آرامی برگردید.

۱۳۹۰ فروردین ۱۶, سه‌شنبه

اشو

خنده عبادت است! اگر بتوانی بخندی چگونه عبادت کردن را آموخته ای. جدی نباش! آدم جدی هرگز نمیتواند مذهبی باشد، آدمی که بتواند بی چون و چرا بخندد  آدمی که همه  مسخرگی و همه ی بازی زندگی را می بیند در میان آن خنده به اشراق میرسد

۱۳۸۹ اسفند ۲۷, جمعه

الماسهای آگاهی: باگوان شری راجنیش اشو

بي وقفه آزاد بوده ام تا هرگز نتواني از من جزميتي بنا نهي. اگر بخواهي چنين کني، فقط خود را ديوانه کرده اي! ارثيه واقعا وحشتناکي براي محققان بجا گذاشته ام! از حرفهاي من چيزي نخواهند فهميد!! همين خوب است که کسي نميتواند آئين يا کيش خاصي از من بسازد. نه! اين ناممکن است... واژه هايم تو را مي سوزانند، ولي نميتواني هيچ گونه الهيات يا جزميتي از آنها بسازي. ميتواني راهي براي زندگي بيابي ولي نه جزميتي تا با تکيه به آنها موعظه کني. ميتواني شراب شورش را از اين جام بنوشي ولي نميتواني درونمايه اي انقلابي را با تار و پود آنها ببافي. واژه هايم تنها آتش بپا نمي کنند! اينجا و آنجا باروت را نيز چاشني آنها کرده ام تا براي قرنها انفجار ايجاد کنند! بيش از آن که لازم است باروت ريخته ام تا انفجار محتوم باشد! آنکس که ميخواهد از من کيش خاصي بيافريند، کمابيش با هر جمله اي به دردسر خواهد افتاد
                                                           استاد بزرگوارم زنده یاد: اشو

۱۳۸۹ بهمن ۱۰, یکشنبه

بزرگترین تجربه ی زندگی، واضح و شفاف دیدن مرگ است

بزرگترین  تجربه ی زندگی، واضح و شفاف دیدن مرگ است. هشیار و آگاه ، کسی که بتواند مرگ را این گونه ببیند هرگز دوباره در قالب بدن متولد نمی شود. جزیی از جریان ابدی آگاهی ، آگاهی کیهانی و جزیی از خدا میشود.
تو تا زمانی که چنین تجربه ای را ازسر نگذرانده باشی ، بارها و بارها به قالب بدن بازخواهی گشت. بدن چون مدرسه است. اگر تو درس را فرا نگیری دوباره باید به مدرسه بازگردی اما اگر در امتحان قبول شوی، نیازی به بازگشت نیست.
هرکس می تواند این تجربه را با موفقیت از سربگذراند. همه توانایی آن را دارند. فقط باید کوشید آن را به واقعیت دگرگون ساخت.
اشو

osho

Real democracy means that the mob, the crowd, is no more in control of the individual life. Democracy is less a political phenomenon than a religious phenomenon: it is far more important than politics. Democracy is a totally new vision of life. It has not yet happened anywhere; it has yet to happen. Democracy means each individual has the right to live according to his light; he should not be prevented. Unless he becomes a disturbance or a nuisance to others he should be allowed every freedom in all the aspects of life. That is my vision of a really democratic world. That is how I would like my sannyasins to function: no interference in anybody is life. A great respect has to be given to the other.

معنای مردم سالاری واقعی آن است که مردم کوچه و بازار، جماعت مردم، دیگر در کنترل زندگی فردی نباشند. مردم سالاری بیشتر پدیده یی اخلاقی است، تا سیاسی؛ بسیار مهم تر از سیاست. مردم سالاری یک دیدگاه کاملا جدید نسبت به زندگی است. این چیزی است که هنوز هیچ کجا اتفاق نیفتاده؛ هنوز باید اتفاق بیفتد. مردم سالاری به این معناست: هر فرد حق دارد مطابق با نگرش خود زندگی کند؛ نباید او را منع کرد. تا وقتی برای دیگران اسباب زحمت و درد سر نشده، باید امکان آزادی در همه جنبه های زندگی برایش فراهم باشد. این نگرش من نسبت به دنیای مردم سالار واقعی است. دوست دارم سانیاسین ها هم به همین نحو عمل کنند: عدم مداخله در زندگی هیچکس. باید نسبت به دیگران احترام عظیمی قایل شد.

When s singer is singing, sit by the side. Feel, God is very close by. When somebody is playing on the flute, hide behind a tree and listen and you will be able to see something, something that is not of this world, something that is of the beyond. Creativity is always from the beyond.

هنگاميكه آواز خواني مي خواند،‌ كنار او بنشين. احساس كن،‌ خداوند بسيار نزديك است. هنگاميكه كسي در ني مي دمد، ‌در پس درختي پنهان شو و گوش كن، ‌خواهي ديد كه مي تواني چيزي ببيني،‌ چيزي كه اين جهاني نيست، چيزي از فراسو‌خلاقيت هميشه ريشه در ماورا دارد.

قبل ازهر چيز راضي و خرسند شو تا آنگاه زندگي تو منبع شادماني ديگران شود

قبل ازهر چيز راضي و خرسند شو تا آنگاه زندگي تو منبع شادماني ديگران شود. اين يگانه خدمت واقعي به مردم است. دگرگون شدن بمعناي تغيير دين نيست، بلكه تغيير خودآگاهي است. وقتي تو ديگر خواب نباشي، وقتي تو ديگر از افكار، خاطره ها و اميال و آرزوها انباشته نباشي و در سكوت مطلق به سر بري، اين يعني دگرگوني. وقتي سر تو ناپديد شده و قلب جاي آنرا گرفته باشد، وقتي تو بي سر و يك قلب خالص باشي، اين يعني دگرگوني. دگرگوني امري دروني است. تنها دگرگوني حقیقی که وجود دارد، دگرگون شدن از ذهن به مراقبه است، زيرا اينكار همه وجود تو را دگرگون مي كند. تو را از ناخرسندي و ناخشنودي به رضايت و خشنودي فراوان مي رساند.
                                                        ****************
مراقبه كنش و فعاليت نيست، آگاهي محض است. اما با شروع مراقبه معجزه اي رخ مي دهد. بزرگترين معجزه زندگي. بدنت زيبا و جذاب مي شود. ديگر پر تنش و بي قرار نيست. به نور تبديل شده است، سبك و رها. مي تواني ببيني باري سنگين به بزرگي كوهها از بدنت خارج مي شود. تمام سموم از بدنت پاكسازي مي شوند. ذهنت ديگر مثل گذشته فعال نيست. فعاليت ذهن كم و كمتر مي شود و شكافهايي بوجود مي آيد. شكافهايي كه هيچ فكري در آنها نيست. اين شكافها زيباترين پنجره هستند، زيرا مي تواني از ميان آنها همه چيزي را همانگونه كه هست و بدون مداخله ذهن ببيني. اندك اندك خلق و عواطف تو ناپديد مي شود. ديگر نه شادي نه غمگين. تفاوت بين شادي و غم كم و كمتر مي شود تا اينكه به زودي به نقطه تعادل مي رسد. لحظه اي است كه خوش بودن را احساس مي كني. آن آرامش، آن سكوت و آن تعادل همان احساس خوشي است. هيچ قله اي وجود ندارد و هيچ دره اي. هيچ شب تاريك و هيچ شب مهتابي. تمام قطبهاي متضاد از بين مي روند. تو دقيقا در ميانه قرار مي گيري. اين معجزه ها ژرف و ژرف تر مي شوند و در نهايت، زمانيكه بدنت در تعادل كامل و ذهنت در سكوت محض بسر مي برد و قلبت ديگر از اميال و آرزوها انباشته نيست، جهشي بزرگ در تو روي مي دهد. ناگهان از روح خويشتن آگاه مي شوي. ودر آن لحظه همه چيز نوراني مي شود چشمان درون تو گشوده شده است. فقط از راه چشمان درون و آن نور است كه از حقيقت هستي آگاه مي شوي. و حقيقت رهايي بخش است.
                                                    *****************
ماوراي ماده

ماده همه چيز نيست و كسانيكه چنين باور دارند، زندگي اي سطحي خواهند داشت. آنها مدام به دور خود مي چرخند و هرگز به ماوراي حقيقي خود نمي رسند. ماوراي حقيقي، در مركز وجودتان واقع شده است. رفتن به ماوراي ماده راستين خود؛‌ دانستن اينكه شما آگاهي هستيد و كل هستي از آگاهي تشكيل شده است. آگاهي محصول فرعي ماده نيست. ماده فقط جسم آگاهي است. ماده پوسته و لباس آگاهي است. ماده معبدي است كه آگاهي در آن ساكن است. اين معبد به خاطر آگاهي بنا شده است، نه برعكس. ماده به سبب آگاهي وجود دارد، نه برعكس. ماده، آگاهي نهان و بالقوه است و آگاهي، ماده اي است كه به بيداري رسيده. در نهايت يك چيز وجود دارد؛‌ هرچه مي خواهيد بناميدش، ولي اين چيز دو حالت دارد:‌ حالت نهان و حالت بيدار. هنگاميكه ماده از وجود خود باخبر مي شود، آگاهي است و هنگاميكه آگاهي وجود خود را از ياد مي برد، ماده است. كسانيكه فكر مي كنند ماده همه چيز است، در غفلتند. زندگي آنها دست و پا زدن در تاريكي است و در تاريكي، فقط به اين طرف و آن طرف مي خورند و به خود و ديگران آسيب مي رسانند. زندگي آنها از اختلاف، اصطكاك،‌ خشونت و جنگ تشكيل شده است. آنها هرگز نمي فهمند عشق چيست؛ زيرا عشق هنگامي اتفاق مي افتد كه پر از نور باشد. كسي كه به خودشناسي نايل شده، ‌دلنشين است؛ حضور او همانند عشق شيرين است.
 عبارات اشو

مهارت

اميال و آرزوها چيزي نيستند مگر تاريكي. وفتي تمام اميال و آرزوها ناپديد شوند، ديگر به بدن باز نخواهي گشت، بلكه جز بيكران می شوی و آگاهي ات چون نور عمل مي كند. ما اين حالت را نهايت آزادي مي ناميم، زيرا در قالب بدن قرار گرفتن، اسارت است. بدن چيزي محدود است و تو نامحدودي. وجود نامحدود تو زير فشار دنياي محدود و كوچك بدن قرار دارد و به همين دليل پيوسته احساس تنش و ناراحتي مي كني. شايد دقيقا چنين احساسي وجود نداشته باشد  اما همه بگونه اي مبهم احساس مي كنند چيزي ايراد دارد. آنچه كه ايراد  دارد اين است كه ما نامحدود هستيم و مي كوشيم كه از راه دنياي كوچك بدن وجود داشته باشيم. آگاهي، تو را ازبدن مي رهاند. و لحظه اي كه آگاه شوي تو بدن نيستي، تمام اميال و آرزوها كه به دست بدن برآورده مي شوند نيز ناپديد مي شوند. به اين مي ماند كه نوري را به اتاقي تاريك وارد مي كني و همه تاريكي ناپديد مي شود.
                                                                       ******

مدي تيشن واقعي، مهارت است، نه هنر؛‌ مهارت هماهنگي و يكي شدن با سكوت خود انگيخته. اگر مشاهده كنيد، متوجه مي شويد كه در طول بيست و چهار ساعت شبانه روز، ‌لحظاتي خود به خود وارد اين سكوت مي شويد. اين لحظات،‌ بدون تلاش رخ مي دهند و ما از آن ها غافل مانده ايم. بايد ببينيم كه اين لحظات سكوت چه زماني فرا مي رسند و هنگاميكه فرا رسيدند، ‌بايد هرچه را انجام مي دهيم،‌ متوقف كنيم،‌ آرام بنشينيم و فقط همراه اين لحظات جاري شويم. اين لحظات بي شك مي آيند. آنها طبيعي هستند؛ پنجره هايي كه خود به خود باز مي شوند. ما به قدري مشغوليم كه متوجه باز شدن اين پنجره ها و نسيمي كه به درون مي وزد و خورشيد كه مي تابد، نمي شويم. صبح هنگام كه پس از خواب طولاني و عميق، سرحال  و باطراوت هستيد، با حضور و آگاهي براي درك اين لحظات مراقبه كنيد. آرام و ساكت زير يك درخت،‌ كنار يك رودخانه يا در اتاق خود بنشينيد و فقط باشيد... لازم نيست كار خاصي انجام دهيد. فقط اين لحظات سكوت را گرامي بداريد و در پي آن نباشيد كه اين لحظات را طولاني كنيد. به محض اينكه مهارت اين كار را كسب كرديد. اين لحظات بيشتر و بيشتر مي شوند. سپس احساس نوعي هماهنگي با آنها به شما دست مي دهد و اين لحظات، عميق و عميق تر مي شوند و عاقبت به جايي مي رسيد كه اين لحظات هميشه وجود دارند و حتي مي توانيد آنها را لمس كنيد. ولي فراموش نكنيد كه اين مهارت است، نه هنر. نمي توانيد آنرا فرا بگيريد، ‌بلكه بايد با آن هماهنگ شويد و آنرا جذب كنيد.
اشو

هميشه شاد و خندان باش!

هميشه شاد و خندان باش! كوچكترين فرصت را از دست مده! مردم بسيار نادان اند. كوچكترين فرصت بدبختي و غم را از دست نمي دهند. اگر هم فرصتي براي بدبختي وجود نداشته باشد‏، آنرا اختراع مي كنند و در خيال خود مي آفرينند. اگر در زمان حاضر آنرا نيابند، گذشته را زير و رو مي كنند و اگر در زمان گذشته پيدايش نكنند، در آينده بدنبال آن مي گردند. در همه حال بايد چيزي را بيابند كه نگران آن باشند و احساس بدبختي كنند. جاي تعجب نيست كه دنيا اينچنين سرشار از رنج و بدبختي است. به همين گونه بايد در مورد شاد و خندان بودن فرصت طلب بود. كوچكترين فرصت شادماني را از دست مده. هر روز هزار و يك فرصت در برابر تو قرار مي گيرد. آنگاه كه آگاه و هشيار شوي‏، از اينكه تا كنون چه فرصتهايي بيشماري را از دست داده اي حيران خواهي شد. هر گامي كه بر مي داري، با فرصتهايي روبرو مي شوي. لازم نيست آنها را اختراع كني. لازم نيست تصورشان بكني. آنها هميشه از راه مي رسند. خداوند پيوسته آنها را در برابر تو مي گسترد. اما ما به نگرش و رويكردي نادرست عادت كرده ايم. رويكردمان به زندگي منفي است. خار را برمي گزينيم و غافليم. اگر تو خار را برگزيني و از گل چشم بپوشي، دير يا زود هيچ گلي براي تو وجود نخواهد داشت. فقط و فقط خار خواهد بود. حتي گلها نيز تبديل به خار خواهند شد، زيرا رويكرد تو به گونه اي است گل تو را به ياد خار خواهد انداخت. عكس اين موضوع  نيز امكان پذير است: اگر تو گل را برگزيني، حتي خار نيز تو را به ياد گلهاي زيبا خواهد انداخت. خارها ازنگاهت ناپديد و زندگي ات گل باران خواهد شد. هميشه در بهار خواهي بود. و آنگاه خدا چندان از تو دور نيست. بسيار نزديك است. با بروز شادماني مي تواني خدا را نزديكتر از تپش قلبت احساس كني.
اشو

موسيقي دروني:اشو


در زبان سانسكريت، كلمه نادا بمعناي موسيقي است. در زبان اسپانيايي، همين كلمه معناي هيچ دارد. معناي دوم هم زيباست؛ ‌زيرا موسيقي اي كه من در باره اش صحبت مي كنم، موسيقي سكوت است. اين موسيقي در متن وجود ماست و هماهنگي دروني را نشان مي دهد. اما در دنياي بيرون، موسيقي هماهنگي ستاره ها، ‌سيارات و كل هستي است. به جز انسان، همه اجزاي هستي، براي نواختن اين موسيقي كوك و هماهنگ هستند. اين انسان است كه چهره اي زشت پيدا كرده است؛ ‌تنها به اين دليل كه ما بيهوده سعي مي كنيم كه خودمان را ببخشيم و چيزي خاص باشيم. لحظه اي كه آرزوي «‌خاص بودن »‌ در ما شكل مي گيرد، از هماهنگي خارج مي شويم. هستي، فقط بودن را مي شناسد. خاص شدن، فقط تب ذهن بيمار است. انسان هرگز از وضعيت موجود خود راضي و خشنود نيست. همين ناخشنودي، زشتي مي آفريند. انسانها پر از شكوه و نارضايتي اند. آنها زياده خواهند و حتي اگر چيزهايي را كه آرزو دارند، به دست آورند، بازهم راضي نيستند و بيشتر مي خواهند. ذهن در خواستهاي خود را هر روز بيشتر و بيشتر مي كند و اين بيماري كنوني بشر است. به محض اينكه آرزوي خاص شدن را رها كنيم، نوايي هماهنگ و موزون از درونمان به گوش مي رسد. شكوه و زيبايي بودا همين نواست. او از اين موسيقي و هماهنگي سرشار بود و اين هماهنگي از او بيرون مي تراويد و حتي ديگران را خشنود مي ساخت.

اشو

شب:
تولدي جسماني وجود دارد كه همه آنرا از سر مي گذرانند. با اين تولد، تركيب ذهن ابدي در اختيار تو قرار مي گيرد. اين تولد فقط فرصتي براي تولد روحي است. تا زمانيكه تولد دوم صورت نپذيرد، تو براستي زندگي نكرده اي. تولد نخست تنها يك فرصت است. بذري است كه هنوز شكوفا نشده و به درخت تبديل نشده است. بهار آن بذر هنوز نرسيده. هنوز به گل ننشسته و رايحه اش را نپراكنده است. من نمي كوشم به تو ديني رسمي عرضه كنم. نمي خواهم به تو آييني را عرضه كنم كه در آن وابماني، بلكه مي خواهم به تو وجودي جديد، انسانيتي جديد و خودآگاهي جديد ببخشم. تو بايد دو مرحله را پشت سر بگذاري. نخستين مرحله مرگ است. مرگ كهنه و قديمي. مرگ گذشته. مرگ شيوه اي كه تاكنون با آن زندگي كرده اي. و دومين مرحله، زايش دوباره است. انگار كه همين امروز متولد شده اي، از نو آغاز كن. اين فقط يك تشبيه نيست، بلكه براستي چنين است. تو امروز دوباره متولد مي شوي. بگذار اين تا ژرفاي قلبت رخنه كند تا بتواني از گذشته گسسته شوي. آنگاه شب تاريك به پايان مي رسد و خورشيد در آسمان طلوع مي كند.

اشو

به ياد داشته باش انسان چون بومي سفيد قدم دردنيا مي گذارد. خدا هيچ طرح و نگاري در تو ايجاد نمي كند. تو از قبل برنامه ريزي نشده اي. چيزي بنام سر نوشت وجود ندارد. سرنوشت اختراع انسانهاي ترسو و بزدل و كساني است كه نمي خواهند از زندگي شان چيزي پديد آورند. آنان همه مسووليتها را به گردن خدا مي اندازند و آنرا سرنوشت، قسمت و هزاران چيز ديگر مي خوانند. اما همه اينها اساسا ترفندهايي براي شانه خالي كردن از اين است كه " من مسوول زندگي خود هستم. هرآنچه كه اكنون هستم خودم آفريده ام و هرآنچه قرار است فردا باشم، آنرا امروز مي آفرينم. در مورد ديروز كاري نمي توان انجام داد. نبايد در مورد آن نگران بود. هر آنچه كه بود گذشته. اما امروز هنوز در دسترس است و از امروز است كه تمام فرداها پديد خواهند آمد. " و اگر تو اندكي هشيار باشي، همه ماجرا دگرگون مي شود. ما كاملا مسوول هر آنچه هستيم، كه هستيم. اين نخستين چيزي است كه بايد بپذيريم اين كار در آغاز دردآور است، زيرا " خود " احساس مي كند از هم متلاشي مي شود: " من مسوول هستم؟ پس همه اين شلوغي و آشفتگي را خودم آفريدم؟ " اين، " خود " ما را آزرده مي كند اما اگر از آن آگاه شويم، اين آگاهي به سرآغازي براي يك زندگي جديد تبديل مي شود. تكانهايي كوچك كافيست تا چهره غمگين را به چهره اي خندان تبديل كند. اما هركاري بايد بكنيم بايد همين امروز انجام دهيم،‌ زيرا گذشته ديگر وجود ندارد و آينده هنوز نيامده است. آنچه در دسترس ماست امروز است و امروز به تنهايي كافيست.

اشو (عارف بزرگ هندی)

Life is not esoteric at all. It is written on each leaf of each tree, on each pebble on the seashore; it is contained in each ray of the sun – whatever you come across is life in all its beauty.

زندگی به هیچ روی اسرار آمیز نیست. زندگی بر هر برگ هر درخت، بر تک تک شنهای ساحل دریا نوشته شده؛ زندگی در هر یک از انوار زرین آفتاب گنجانیده است. به هر چه بر می خوری زندگی است، با تمام زیبایی اش.

Help people to be natural, help people to be free, help people to be themselves, and never try to force anybody, pull and push and manipulate. Those are the ways of the ego. And that is what all politics is.

كمك كن مردم طبيعي باشند، كمك كن مردم آزاد باشند،‌ كمك كن مردم خودشان باشند؛‌ و هرگز تلاش نكن كسي را به كاري مجبور كني. ترغيب،‌ اصرار،‌ فريب هرگز؛‌ اينها همه سلاحهاي «‌ من »‌ هستند. و سياست آلوده به تمام اينهاست.

۱۳۸۹ بهمن ۸, جمعه

کجاست تا بیاید

مسیح کجاست تا بیاید و صبرمان بیآموزد
مسیح کجاست تا دگر بار درس مهربانی دهد ما را
مسیح کجاست تا ببیند یهودای خیانت پیشه
دگر یک نفر نیست، هزاران نفر است
مسیح کجاست تا مرهمی بر دردهای کوچک و بزرگمان باشد
مسیح کجاست تا بیاید و بگوید خوبی‌ نمرده است
مسیح! پیام آور عشق، کجایی‌ تا ببینی‌
دیری است دیر شده است
دیری است تمام درها بسته، تمام دلها سنگی
و تمام گوشها ناشنوا شده‌اند
دستهای دوستی‌ را از پشت بسته اند
و پاها همه قدم در بیراهه‌ها دارند
مسیح مهربان من،‌ای کاش برای لحظه ی
فقط لحظه ی می‌آمدی که در زیر رگبار مرگبار
طعنه های تلخ زندگی‌، چتری شوی بی‌ انتها
مسیح خوبم
ای کاش میدیدی که در این زمان
برای زدن چندمین سیلی‌ هم به انتظار نمی‌‌مانند
ای کاش میدیدی که آنزمان تاج خار اگر فقط بر سر تو بود
حال تاج خودخواهی و غرور
تاج نادیده گرفتن دیگران

فروغ ای تنها صدای تنهايی زن





یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی
در انتهای خود به قلب زمین میرسد
و باز می شود بسوی و سعت این مهربانی مکرر آبی رنگ
یک پنجره که دستهای کوچک تنهایی را
از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کردیم
سرشار می کند .
و می شود از آنجا
خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کرد
یک پنجره برای من کافیست.
من از دیار عروسک ها می آیم
از زیر سایه های درختان کاغذی
در باغ یک کتاب مصور
از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق
در کوچه های خاکی معصومیت
از سال های رشد حروف پریده رنگ الفبا
در پشت میزهای مدرسه ی مسلول
از لحظه ای که بچه ها توانستند
بر روی تخته حرف “سنگ” را بنویسند
و سارهای سراسیمه از درخت کهنسال پر زدند.

من از میان ریشه های گیاهان گوشتخوار می آیم
و مغز من هنوز
لبریز از صدای وحشت پروانه ایست که او را
در دفتری به سنجاقی
مصلوب کرده بودند.

وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود
و در تمام شهر
قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند.
وقتی که چشم های کودکانه ی عشق مرا
با دستمال تیره ی قانون می بستند
و از شقیقه های مضطرب آرزوی من
فواره های خون به بیرون می پاشید
وقتی که زندگی من دیگر
چیزی نبود ، هیچ چپیز بجز تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم ، باید، باید ، باید.

یک پنجره برای من کافیست
یک پنجره به لحظه ی آگاهی و نگاه و سکوت
اکنون نهال گردو
آنقدر قد کشیده که دیوار را برای برگ های جوانش
معنی کند
از آینه بپرس
نام نجات دهنده ات را
آیا زمین که زیر پای تو می لرزد
تنهاتر از تو نیست ؟
پیغمبران ، رسالت ویرانی را
با خود به قرن ما اوردند
این انفجارهای پیاپی،
و ابرها مسموم ،
آیا طنین آیه های مقدس هستند؟
ای دوست، ای برادر ، ای همخون
وقتی به ماه رسیدی
تاریخ قتل عام گل ها را بنویس.

همیشه خواب ها
از ارتفاع ساده لوحی خود پرت می شوند و می میرند
من شبدر چهارپری را می بویم
که روی گور مفاهیم کهنه رويیده ست
آیا زنی که در کفن انتظار و عصمت خود خاک شد جوانی
من بود؟
آیا دوباره من از پله های کنجکاوی خود بالا خواهم رفت
تا به خدای خوب ، که در پشت بام خانه قدم می زند سلام
بگویم؟

حس می کنم که وقت گذشته ست
می کنم که ” لحظه” سهم من از برگ های تاریخ ست
حس می کنم که میز فاصله ی کاذبی ست در میان گیسوان
من و دست های این غریبه ی غمگین
حرفی به من بزن
آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد
جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد؟

حرفی به من بزن
من در پناه پنجره ام
با آفتاب رابطه دارم

پرنده را در قفس کردند

پرنده را در قفس کردند
پرواز را نتوانستند
آسمان را هم
و ما بالا رفتیم و رفتیم
تا به قله ی عشق رسیدیم
در آنجا ایثار چشم به راهمان بود
و شمع پروانه وار برایمان می‌‌گداخت
زبانمان را قفل زده بودند
اما...اما در دلمان تمامی قفلها شکسته بود
و برای شنیدن فریاد آزادی به هیچ سازی محتاج نبودیم
زنده با د آزادی...زنده با د ایرانی‌

دوستتان دارم