استاد بزرگوارم زنده یاد: اشو
۱۳۸۹ اسفند ۲۷, جمعه
الماسهای آگاهی: باگوان شری راجنیش اشو
استاد بزرگوارم زنده یاد: اشو
۱۳۸۹ بهمن ۱۰, یکشنبه
بزرگترین تجربه ی زندگی، واضح و شفاف دیدن مرگ است
بزرگترین تجربه ی زندگی، واضح و شفاف دیدن مرگ است. هشیار و آگاه ، کسی که بتواند مرگ را این گونه ببیند هرگز دوباره در قالب بدن متولد نمی شود. جزیی از جریان ابدی آگاهی ، آگاهی کیهانی و جزیی از خدا میشود.
تو تا زمانی که چنین تجربه ای را ازسر نگذرانده باشی ، بارها و بارها به قالب بدن بازخواهی گشت. بدن چون مدرسه است. اگر تو درس را فرا نگیری دوباره باید به مدرسه بازگردی اما اگر در امتحان قبول شوی، نیازی به بازگشت نیست.
هرکس می تواند این تجربه را با موفقیت از سربگذراند. همه توانایی آن را دارند. فقط باید کوشید آن را به واقعیت دگرگون ساخت.
اشو
osho
Real democracy means that the mob, the crowd, is no more in control of the individual life. Democracy is less a political phenomenon than a religious phenomenon: it is far more important than politics. Democracy is a totally new vision of life. It has not yet happened anywhere; it has yet to happen. Democracy means each individual has the right to live according to his light; he should not be prevented. Unless he becomes a disturbance or a nuisance to others he should be allowed every freedom in all the aspects of life. That is my vision of a really democratic world. That is how I would like my sannyasins to function: no interference in anybody is life. A great respect has to be given to the other.
معنای مردم سالاری واقعی آن است که مردم کوچه و بازار، جماعت مردم، دیگر در کنترل زندگی فردی نباشند. مردم سالاری بیشتر پدیده یی اخلاقی است، تا سیاسی؛ بسیار مهم تر از سیاست. مردم سالاری یک دیدگاه کاملا جدید نسبت به زندگی است. این چیزی است که هنوز هیچ کجا اتفاق نیفتاده؛ هنوز باید اتفاق بیفتد. مردم سالاری به این معناست: هر فرد حق دارد مطابق با نگرش خود زندگی کند؛ نباید او را منع کرد. تا وقتی برای دیگران اسباب زحمت و درد سر نشده، باید امکان آزادی در همه جنبه های زندگی برایش فراهم باشد. این نگرش من نسبت به دنیای مردم سالار واقعی است. دوست دارم سانیاسین ها هم به همین نحو عمل کنند: عدم مداخله در زندگی هیچکس. باید نسبت به دیگران احترام عظیمی قایل شد.
When s singer is singing, sit by the side. Feel, God is very close by. When somebody is playing on the flute, hide behind a tree and listen and you will be able to see something, something that is not of this world, something that is of the beyond. Creativity is always from the beyond.
هنگاميكه آواز خواني مي خواند، كنار او بنشين. احساس كن، خداوند بسيار نزديك است. هنگاميكه كسي در ني مي دمد، در پس درختي پنهان شو و گوش كن، خواهي ديد كه مي تواني چيزي ببيني، چيزي كه اين جهاني نيست، چيزي از فراسوخلاقيت هميشه ريشه در ماورا دارد.
قبل ازهر چيز راضي و خرسند شو تا آنگاه زندگي تو منبع شادماني ديگران شود
قبل ازهر چيز راضي و خرسند شو تا آنگاه زندگي تو منبع شادماني ديگران شود. اين يگانه خدمت واقعي به مردم است. دگرگون شدن بمعناي تغيير دين نيست، بلكه تغيير خودآگاهي است. وقتي تو ديگر خواب نباشي، وقتي تو ديگر از افكار، خاطره ها و اميال و آرزوها انباشته نباشي و در سكوت مطلق به سر بري، اين يعني دگرگوني. وقتي سر تو ناپديد شده و قلب جاي آنرا گرفته باشد، وقتي تو بي سر و يك قلب خالص باشي، اين يعني دگرگوني. دگرگوني امري دروني است. تنها دگرگوني حقیقی که وجود دارد، دگرگون شدن از ذهن به مراقبه است، زيرا اينكار همه وجود تو را دگرگون مي كند. تو را از ناخرسندي و ناخشنودي به رضايت و خشنودي فراوان مي رساند.
****************
مراقبه كنش و فعاليت نيست، آگاهي محض است. اما با شروع مراقبه معجزه اي رخ مي دهد. بزرگترين معجزه زندگي. بدنت زيبا و جذاب مي شود. ديگر پر تنش و بي قرار نيست. به نور تبديل شده است، سبك و رها. مي تواني ببيني باري سنگين به بزرگي كوهها از بدنت خارج مي شود. تمام سموم از بدنت پاكسازي مي شوند. ذهنت ديگر مثل گذشته فعال نيست. فعاليت ذهن كم و كمتر مي شود و شكافهايي بوجود مي آيد. شكافهايي كه هيچ فكري در آنها نيست. اين شكافها زيباترين پنجره هستند، زيرا مي تواني از ميان آنها همه چيزي را همانگونه كه هست و بدون مداخله ذهن ببيني. اندك اندك خلق و عواطف تو ناپديد مي شود. ديگر نه شادي نه غمگين. تفاوت بين شادي و غم كم و كمتر مي شود تا اينكه به زودي به نقطه تعادل مي رسد. لحظه اي است كه خوش بودن را احساس مي كني. آن آرامش، آن سكوت و آن تعادل همان احساس خوشي است. هيچ قله اي وجود ندارد و هيچ دره اي. هيچ شب تاريك و هيچ شب مهتابي. تمام قطبهاي متضاد از بين مي روند. تو دقيقا در ميانه قرار مي گيري. اين معجزه ها ژرف و ژرف تر مي شوند و در نهايت، زمانيكه بدنت در تعادل كامل و ذهنت در سكوت محض بسر مي برد و قلبت ديگر از اميال و آرزوها انباشته نيست، جهشي بزرگ در تو روي مي دهد. ناگهان از روح خويشتن آگاه مي شوي. ودر آن لحظه همه چيز نوراني مي شود چشمان درون تو گشوده شده است. فقط از راه چشمان درون و آن نور است كه از حقيقت هستي آگاه مي شوي. و حقيقت رهايي بخش است.
*****************
ماوراي ماده
ماده همه چيز نيست و كسانيكه چنين باور دارند، زندگي اي سطحي خواهند داشت. آنها مدام به دور خود مي چرخند و هرگز به ماوراي حقيقي خود نمي رسند. ماوراي حقيقي، در مركز وجودتان واقع شده است. رفتن به ماوراي ماده راستين خود؛ دانستن اينكه شما آگاهي هستيد و كل هستي از آگاهي تشكيل شده است. آگاهي محصول فرعي ماده نيست. ماده فقط جسم آگاهي است. ماده پوسته و لباس آگاهي است. ماده معبدي است كه آگاهي در آن ساكن است. اين معبد به خاطر آگاهي بنا شده است، نه برعكس. ماده به سبب آگاهي وجود دارد، نه برعكس. ماده، آگاهي نهان و بالقوه است و آگاهي، ماده اي است كه به بيداري رسيده. در نهايت يك چيز وجود دارد؛ هرچه مي خواهيد بناميدش، ولي اين چيز دو حالت دارد: حالت نهان و حالت بيدار. هنگاميكه ماده از وجود خود باخبر مي شود، آگاهي است و هنگاميكه آگاهي وجود خود را از ياد مي برد، ماده است. كسانيكه فكر مي كنند ماده همه چيز است، در غفلتند. زندگي آنها دست و پا زدن در تاريكي است و در تاريكي، فقط به اين طرف و آن طرف مي خورند و به خود و ديگران آسيب مي رسانند. زندگي آنها از اختلاف، اصطكاك، خشونت و جنگ تشكيل شده است. آنها هرگز نمي فهمند عشق چيست؛ زيرا عشق هنگامي اتفاق مي افتد كه پر از نور باشد. كسي كه به خودشناسي نايل شده، دلنشين است؛ حضور او همانند عشق شيرين است.
عبارات اشو
مهارت
اميال و آرزوها چيزي نيستند مگر تاريكي. وفتي تمام اميال و آرزوها ناپديد شوند، ديگر به بدن باز نخواهي گشت، بلكه جز بيكران می شوی و آگاهي ات چون نور عمل مي كند. ما اين حالت را نهايت آزادي مي ناميم، زيرا در قالب بدن قرار گرفتن، اسارت است. بدن چيزي محدود است و تو نامحدودي. وجود نامحدود تو زير فشار دنياي محدود و كوچك بدن قرار دارد و به همين دليل پيوسته احساس تنش و ناراحتي مي كني. شايد دقيقا چنين احساسي وجود نداشته باشد اما همه بگونه اي مبهم احساس مي كنند چيزي ايراد دارد. آنچه كه ايراد دارد اين است كه ما نامحدود هستيم و مي كوشيم كه از راه دنياي كوچك بدن وجود داشته باشيم. آگاهي، تو را ازبدن مي رهاند. و لحظه اي كه آگاه شوي تو بدن نيستي، تمام اميال و آرزوها كه به دست بدن برآورده مي شوند نيز ناپديد مي شوند. به اين مي ماند كه نوري را به اتاقي تاريك وارد مي كني و همه تاريكي ناپديد مي شود.
******
******
مدي تيشن واقعي، مهارت است، نه هنر؛ مهارت هماهنگي و يكي شدن با سكوت خود انگيخته. اگر مشاهده كنيد، متوجه مي شويد كه در طول بيست و چهار ساعت شبانه روز، لحظاتي خود به خود وارد اين سكوت مي شويد. اين لحظات، بدون تلاش رخ مي دهند و ما از آن ها غافل مانده ايم. بايد ببينيم كه اين لحظات سكوت چه زماني فرا مي رسند و هنگاميكه فرا رسيدند، بايد هرچه را انجام مي دهيم، متوقف كنيم، آرام بنشينيم و فقط همراه اين لحظات جاري شويم. اين لحظات بي شك مي آيند. آنها طبيعي هستند؛ پنجره هايي كه خود به خود باز مي شوند. ما به قدري مشغوليم كه متوجه باز شدن اين پنجره ها و نسيمي كه به درون مي وزد و خورشيد كه مي تابد، نمي شويم. صبح هنگام كه پس از خواب طولاني و عميق، سرحال و باطراوت هستيد، با حضور و آگاهي براي درك اين لحظات مراقبه كنيد. آرام و ساكت زير يك درخت، كنار يك رودخانه يا در اتاق خود بنشينيد و فقط باشيد... لازم نيست كار خاصي انجام دهيد. فقط اين لحظات سكوت را گرامي بداريد و در پي آن نباشيد كه اين لحظات را طولاني كنيد. به محض اينكه مهارت اين كار را كسب كرديد. اين لحظات بيشتر و بيشتر مي شوند. سپس احساس نوعي هماهنگي با آنها به شما دست مي دهد و اين لحظات، عميق و عميق تر مي شوند و عاقبت به جايي مي رسيد كه اين لحظات هميشه وجود دارند و حتي مي توانيد آنها را لمس كنيد. ولي فراموش نكنيد كه اين مهارت است، نه هنر. نمي توانيد آنرا فرا بگيريد، بلكه بايد با آن هماهنگ شويد و آنرا جذب كنيد.
اشو
هميشه شاد و خندان باش!
هميشه شاد و خندان باش! كوچكترين فرصت را از دست مده! مردم بسيار نادان اند. كوچكترين فرصت بدبختي و غم را از دست نمي دهند. اگر هم فرصتي براي بدبختي وجود نداشته باشد، آنرا اختراع مي كنند و در خيال خود مي آفرينند. اگر در زمان حاضر آنرا نيابند، گذشته را زير و رو مي كنند و اگر در زمان گذشته پيدايش نكنند، در آينده بدنبال آن مي گردند. در همه حال بايد چيزي را بيابند كه نگران آن باشند و احساس بدبختي كنند. جاي تعجب نيست كه دنيا اينچنين سرشار از رنج و بدبختي است. به همين گونه بايد در مورد شاد و خندان بودن فرصت طلب بود. كوچكترين فرصت شادماني را از دست مده. هر روز هزار و يك فرصت در برابر تو قرار مي گيرد. آنگاه كه آگاه و هشيار شوي، از اينكه تا كنون چه فرصتهايي بيشماري را از دست داده اي حيران خواهي شد. هر گامي كه بر مي داري، با فرصتهايي روبرو مي شوي. لازم نيست آنها را اختراع كني. لازم نيست تصورشان بكني. آنها هميشه از راه مي رسند. خداوند پيوسته آنها را در برابر تو مي گسترد. اما ما به نگرش و رويكردي نادرست عادت كرده ايم. رويكردمان به زندگي منفي است. خار را برمي گزينيم و غافليم. اگر تو خار را برگزيني و از گل چشم بپوشي، دير يا زود هيچ گلي براي تو وجود نخواهد داشت. فقط و فقط خار خواهد بود. حتي گلها نيز تبديل به خار خواهند شد، زيرا رويكرد تو به گونه اي است گل تو را به ياد خار خواهد انداخت. عكس اين موضوع نيز امكان پذير است: اگر تو گل را برگزيني، حتي خار نيز تو را به ياد گلهاي زيبا خواهد انداخت. خارها ازنگاهت ناپديد و زندگي ات گل باران خواهد شد. هميشه در بهار خواهي بود. و آنگاه خدا چندان از تو دور نيست. بسيار نزديك است. با بروز شادماني مي تواني خدا را نزديكتر از تپش قلبت احساس كني.
اشو
اشو
موسيقي دروني:اشو
در زبان سانسكريت، كلمه نادا بمعناي موسيقي است. در زبان اسپانيايي، همين كلمه معناي هيچ دارد. معناي دوم هم زيباست؛ زيرا موسيقي اي كه من در باره اش صحبت مي كنم، موسيقي سكوت است. اين موسيقي در متن وجود ماست و هماهنگي دروني را نشان مي دهد. اما در دنياي بيرون، موسيقي هماهنگي ستاره ها، سيارات و كل هستي است. به جز انسان، همه اجزاي هستي، براي نواختن اين موسيقي كوك و هماهنگ هستند. اين انسان است كه چهره اي زشت پيدا كرده است؛ تنها به اين دليل كه ما بيهوده سعي مي كنيم كه خودمان را ببخشيم و چيزي خاص باشيم. لحظه اي كه آرزوي «خاص بودن » در ما شكل مي گيرد، از هماهنگي خارج مي شويم. هستي، فقط بودن را مي شناسد. خاص شدن، فقط تب ذهن بيمار است. انسان هرگز از وضعيت موجود خود راضي و خشنود نيست. همين ناخشنودي، زشتي مي آفريند. انسانها پر از شكوه و نارضايتي اند. آنها زياده خواهند و حتي اگر چيزهايي را كه آرزو دارند، به دست آورند، بازهم راضي نيستند و بيشتر مي خواهند. ذهن در خواستهاي خود را هر روز بيشتر و بيشتر مي كند و اين بيماري كنوني بشر است. به محض اينكه آرزوي خاص شدن را رها كنيم، نوايي هماهنگ و موزون از درونمان به گوش مي رسد. شكوه و زيبايي بودا همين نواست. او از اين موسيقي و هماهنگي سرشار بود و اين هماهنگي از او بيرون مي تراويد و حتي ديگران را خشنود مي ساخت.
اشتراک در:
پستها (Atom)

